زندگی برای هم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام احوالاتتنون چطوره؟ خوبین ایشالله؟ عشقاتون خوبه؟ خوب بعد ی تاخیر طولانی اومدیم ... وای خیلی قشنگ و زیبا بود عزیزم:-* صبح همگی بخیر و خوشی. حال دوستای گلمون چطوره؟ بهار جونی چطوره؟ خوبه؟ ای فداش بشم اولا یه عذرخواهی گنده واسه غیبت کبری که داشتم من. بعدشم باید بگم من و بهار اینجا نبودیم ولی عوضش همیشه ی همیشه پیش هم بودیم و هستیم و خواهیم بود این مدت سرمون خیلی شولوغ بود. البته این دلیل موجهی نیست خودمم می دونم ولی بخدا قسم سرمون در حد ترافیک تهران شولوغ بود. اوه اوه توی این مدت که نبودیم کلی به من و بهار خوش گذشت. دلتون بسوزه. البته طبق معمول دعوا هم داشتیم. اصلا دعوا نکنیم شب خوابمون نمیبره ولی خدارو شکر آخر همه دعواهامون آشتی بود. الانم که آشتیه آشتی هستیم. هم دیگرو هم خیلی دوست داریم. خدایا خودت هوامونو داشته باش. ممنون خدای مهربون راستش یکی از بهترین روزایی که با هم داشتیم توی این مدت جمعه سه هفته پیش بود. با بهارم از صبح با هم بودیم تا غروب. البته رکورد رو نشکوندیما ولی بازم خیلی خوب بود. بزارید براتون تعریف کنم صبح جمعه یک روز سرد زمستونی کیوانی از خواب بیدار شد و زودی آماده شد و از خونه زد بیرون. خیلی خوشحال بود. آخه داشت میرفت پیش عشقش، عمرش، جونش، نفسش. داشت میرفت پیش بهارش. آخه میدونید، کیوان خیلی بهاریشو دوست داره. خعلی زیاد. خلاصه کیوانی رفت و منتظر عشقولیش موند تا بیاد. عشقش اومد و سوار ماشین شد و با همدیگه راه افتادن. هیچ برنامه ای نداشتن واسه همین یه کم حیرون و ویرون توی اوتوبان همت گاز و گوز کردن تا به این نتیجه رسیدن که برن جمشیدیه. توی اون هوای سرد. بهار جونی هم که طبق معمول هیچی نپوشیده بود. خلاصه رسیدن و تا از ماشین پیاده شدن ییهو بهاری گفت من سردمه. الهی کیوان براش بمیره. کیوانی هم گفت الان گرمت میکنم دیدم خلاصه کلی عکس گرفتیم و خنده کردیم و شادمانی. بعدش دیگه رفتیم یه جا دیگه که تعریف نمیکنم خعلی خوش گذشت اصلا مگه میشه من و بهار با هم باشیم خوش نگذره؟ میشه؟ نه نمیشه. راستی پیشاپیش عیدتون مبارک باشه دوستان امروز میخوام بهار رو ببنیم بعدش میره واسه بعد عید از الان دلم تنگ شده. صبح تو ماشین کلی گریه کردم. نمیدونم چم شده. آخه دیشب بهار یه چیزایی گفت که کلا بهم ریختم. بیخیال. بگذریم. الان براتون یه ۷ سین میزارم حاشو ببرین سلام عشقولیای ناز بخصوص کیوان جون ناز خودم! خوبین؟ خوب دیگه ماشالله کیوان همه چی و توضیح داد و گفت البته خلاصه کرد ولی خوبه دیگه بچه ام همه چی و گفته الهی من فداش شم خیلی ناراحتیم که تو این مدت نمی تونیم هم و ببینیم باز پارسال من چند روز سر کار رفتم و بعدش می پیچوندم و با هم میرفتیم بیرون البته پارسال عید اصلا خوب نبود کیوان چون لحظه سال تحویل نتونستم باهاش زیاد بحرفم باهام قهر کرد مسافرت که رفته بودم همش ناراحت بودم و اصلا خوش نگذشت تا اینکه اومدم تهران و اشتی کردیم البته اتفاقهای زیاد خوبی هم نیفتاد دو بار تو عید پلیس بهمون گیر داد و کلی دردسر کشیدیم ولی همه ی این خاطرات خوب و شیرینن چون همش و با بهترین های زندگیم عشقم کیوان بودم امیدوارم امسال مشکلاتی که پارسال داشتیم و نداشته باشیم خدایا امسال و سال خوبی برای همه ی ماها قرار بده و همه ی عشق ها رو به سرانجام برسون ایشالله امروزم قرار که برم ژیش کیوان البته زودتر می خوام برم ولی بهش نگفتم که! می خوام بریم بگردیم آخ جون! آخه روز آخر سال و تا دو هفته احتمالا هم و نمیبینیم خیلی دلامون تنگ میشه منم خیلی دلم لک میزنه براش خیلی سخت برای مایی که هفته ای و روز هم و میبینیم بعد دو هفته نبینیم دیروز ی چیزی از کیوان پرسیدم البته در مورد ی قولی بود که داده بود انجام نده ازش پرسیدم گفت رفتم شمال انجام دادم راستش و بخوای منم گفتم می دونستم اونم کلی تعجب کرد که تو از کجا می دونستی دیگه ما خانمها دارای حس بسیار بسیار قوی هستیم اگه شک نمیکردم که نمی پرسیدم ازت عشقم! یکم که نه خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم که روزمون خراب شه به قولی گذشت کردم اما خیلی ازش ناناحتم هنوز امروزم قرار که بریم بیرون سرمم شدید درد میکنه در حد مرگ نمیدونم تا کی بیرونم و کی حالم خوب میشه خیلی سرم بد درد میکنه عید رو هم پیشاپیش اول به نفسم کیوانم بعد به همه ی شما نفسی ها تبریک میگم و بهترینها رو براتون آرزو می کنم اینم از خرین آپ ما در سال ۱۳۹۰ دوستون دارم خیلی زیاد ایشالله هر چی زودتر دو تایی پای سفره هفت سین باهم بشینیم سلام خوبین دوست جونیاییییییییییییییی وااااااااااااااااااااااااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود خوب ما هم خوبیم ی روزای خیلی خوب و قشنگی رو با هم داریم اووووووووووووووووووووم از کجا بگم؟ اها یادم افتاد این چند وقت هفته ای یکی دو بار همو میدیدیم اما خیلی کوتاه بود بخاطر امتحانا و روزای اخر سال بود که کلی کار داشتیم اقاییمم رفته ماشینشو عوض کرد چون تو اون مدت من ی هفته مریض بودم خونه تو قرنطینه بودم دلم گرفته بود خسته بودم آقایی گفت هر وقت خوب شدی میریم تا بهت شیرینی ماشینمو بهت بدم بعد شنبه گفتم که نیام اما دلامون خیلی تنگ شده بود رفتم دیگه حریف دلم نشده بودم!اون روز رفتیماااااااااااااااااا اما من حالم یهو بد شد نرفتیم ای جان عزیزم خیلی ناناحت من شده بود بعد فرداش رفتیم 7 تیر من باید برای لباس فرم شرکت میرفتم سایز میزدم رفتیم ی تولیدی و بعدش من رفتم خونه اخه مهمونم داشتیم زودی رفتم بعدش فرداش که میشد 2 شنبه عزیز دلم که رفته بود کارخونه منم از فرصت استفاده کردم رفتم ی پیرهن خریدم براش اخه قبلا اون و دیده بود گفت چقدر نازه منم رفتم براش خریدم تا استفادش کنه سه شنبه رو بهش گفتم حتما بیا می خوام ی چیزی بهت بدم بعد رفتم کادوش و بهش دادم خیلی خوشحال شد عشقم ولی بعدش تو لپ تاپش تو ماشین که بودیم داشتم ی سری چیز میریختم تو فلشم بعد خواستم عکسای تولدی که خانوادش براش گرفتن و ببینم دعوام کرد منم دیگه ندیدم اما ازش خیلی ناراحت شدم رفتم خونه خیلی عصبی بودم بهم بر خورد اخه ی چیز دیگه هم بهم گفته بود بعد ی کوشولو قهر بودیم اما نصفه شب زنگ زد با هم کمی آشتی کردیم و فرداش خوب خوب آشتی کردیم بعد ی قرار توپ برا جمعه گذاشتیم جمعه صبح ساعت 7:30 اومد دنبالم رفتیم کوه و از اون ور رفتیم جمشیدیه و ی سری عکسهای جالب انداختیم از هم با کلی خوش گذرونی رفتیم یکم چرخیدیم و رفتیم ناهار خوردیم و رفتیم سینما فیلم قبرستان غیر انتفاعی اینقدر فیلمش مسخره بودکه حد نداشت وسطاش پاشدیم اومدیم بیرون و من و رسومد تو خونه اما تو راه اصلا دوست نداشتیم که م برم خونه دوست داشتیم بازم با هم باشیم خیلی تو راه گریه کردیم می دونستیم که بازم می خوایم همو ببینیما اما دل کندنمون بازم از اون زمان بسیار بسیار و شدیدا برامون سخت بود رفتیم خونه یکم اس دادیم بعد دیدم دیگه کیوان ج نداد خیلی نگرانش شدم هر چی اس دادم و زنگیدم ج نمی داد تا 1 منتظر بودم و از ساعت 11 داشتم ی ریز اس می دادم و میزنگیدم بعد دیگه خوابم برد دیگه مثل اینکه ساعت 2:30 بیدار شد دید که اینهمه میس کال و اس داره بهم زنگید منم بیدار شدم و یکم باهم حرف زدیم و خیالم که راحت شد دیگه خوابیدیم دیدی چی شد دیشب کیوان ساعت ۱۱ بدنیا اومد و چشمای قشنگشو به این دنیا باز کرد امروز خورشید درخشانتر است و آسمان آبیتر نسیم زندگی را به پرواز میکشد و پرنده آواز جدید میسراید امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربانترین در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است امروز را شادتر خواهم بود و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود ای مهربانترین روزهای زندگی هر روز گوارا باد میلادت مبارک هنوز هم زمستون به یادت بهاره / تو قلبم کسی جز تو جائی نداره صدای دلم ناسازگاره / سکوتم به جز تو صدائی نداره عزیزم تو اولین کسی هستی که عشقش در قلبم متولد شد و تولد عشق تو در بهار را تا پایان حیات بشر به کما خواهم برد از طرف عاشق همیشگی تو . . . روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن :. تولدت مبارک خواستم برایت هدیه بگیرم گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست به ناگه فریاد زدم که قلبم را می فرستم چون او خود زیباست، مظهرایستادگیست سربه زیرو با نجابتست تولدت مبارک عشقم عاشقانه می پرستمت تولدت مبارک ----------------------------------------------------------------------------------------------- سلاااااااااااااااااام. خوبی عشقم؟ مرسی عزیزم. امیدوارم از این به بعد همه تولد هام رو تو در کنارم باشی. :) دوستت دارم ------------------------------------------------------------------------------------------------------ کیک باب اسفنجی رو فقط مخصوص تو گشتم پیدا کردماااااااااااااااااااااااااااااااا ایشالله اینم دوست داری میزارم سلام دوتای خوب و ناز خودم خوبین؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بابت تبریکاتون واقعا ممنونم جبران کنیم براتون حالا تفلدم و که کیوان جون گرفت براتون تعریف کنم اولش که روز تولدم امتحان داشتم خیلی هم سخت بود اما نمره اش اومد خوب شدم بعدش رفتم شرکت با کلی گل و هدیه ازم استقبال شد ی عالمه گل بود شاید عکساش و گذاشتم زنگ زدم بابام و داداشم اومدند دنبالم تا خونه من و بردند با اینهمه اساس و وسیله بعد شب خونمون ی عالمه مهمون داشتیم و ی کیک گنده برام خریده بودند ی عالمه کادو گرفته گرفتم و پول چقده حال میده ای کاش هر روز آدم تولدش باشه اون روز با کیوان قرار گذاشتم که بیاد اما اون گفت با خواهرم میام گفتم بیاد ی جا قرار گذاشتم و بعد گفت بیا با هم بریم خرید تا برات کادو تولد بخرم اما با سلیقه خودت بعد گفت ی چیزی و که بریم برات بخریم اون روز که دوست داشتی منم گفتم که خریدم رفتیم پاساژ ایران و کاراش و انجام داد و برگشتی از این گوی های موزیکال خوشگل برام خرییییییییییییییید رنگش بنفش ناسسسسسسسس خیلی خوشگل بعدش رفتیم جمهوری با هم برای هم ساعت خوشجل خریدیم بعدش رفتیم پیش دوستامون تو کندو تهرانپارس ی کیک خوشگل هم خریده بودن کلی هم کادو ناز بهم دادن خیلی خوب بود بعد من و تا نزدیک خونمون رسیده بودندو منم با کلی کادو ناز رفتم خونه و بعدش درس خوندم اخه شنبه امتحان سخت داشتم خیلی خوب بود تازشم کیوان قول داده که برا من ی عروسک که دوسش داشتم بخره که اون روز وقت نشد برام بخره گلم تازشم برام نخرید! اونم گفته می خرماااااااااااااااااا اما کی خدا داند تا حالا که نخریده! شرمنده هر کاری میکنم نمیشه عکس گذاشت ببخشید حالا بعدا میزارم سلام دوستامون خوبییییییییید؟ امروز چه روزیه؟ اگه گفتید. بگید بگید بگید تولد بهاری جووووووووووووووووووووووووووونمه. ای من به فدایش بشوم همین الان همین الان بزن و برقصیه که بیا و ببین من الان خوشحالم ایشالله مبارک باشه و هزار سال نه نه بیشتر و بیشتر زنده باشه. کنار خودم. سالم و سلامت و خوشبخت و موفق و خوشحال و دیگه همه آرزوهای خوب واسه بهارم هنوز کادو ندادم بهش. اولیش میدونید چیه؟ یه دوستت دارم با صدای بلند دوست دارمممممممممم دومیش میدونید چیه؟ جونم. جونمو میدم برات اول بهش میگم دوست دارم بعدش براش میمیرم ولی اینا که نشد کادو فردا براش یه عالمه کادو میخرم. اصلا اینقده میخرم تا جیبام خالی شه بعدش دیگه پول نداشته باشم که برم پیشش بعدش اون بیاد پیشم اصلا همه زندگیم فدای یه تار موش ببین الان زنگ زند یعنی من قربونش شدم مردم دیگه از دلتنگی ای که من فداش بشم و براش بمیرمممممممممممممممممم خوب دیگه بسه دوستامون بفرمائید کیک یه وقت کم نیاد کیک تعداد زیاد شد کادوهاتونم بزارید اینجا خیلی لطف کردید بابا ما راضی به زحمت نبودیم بخدا مرسی عشقم خیلی لطف کردی سلام دوست جونیای گلم خوبین؟ وااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود تو رو خدا برای این تاخیرمون ما رو ببخشید تو این مدت مشغله کاریمون خیلی زیاد هم من هم کیوان الانم تو فرجه امتحانات هستیم داریم اساسی می خونیم که خوب امتحان بدیم کیوان که فردا امتحان داره دعا کنید اکتحاناتشو خوب بده مال منم از جمعه شروع میشه خوب بزار بگم... تو این چند وقته که غیبت داشتم روزای خیلی خوبی داشتیم با هم همش با هم آشتی بودیم خدا رو شکر... فقط کمتر هم و دیدیم بخاطر شلوغ بودن سرمون ولی بجاش پنجشنبه دلی از عزا در اوردیم از صبح تا غروب با هم بودیم کلی بهمون خوش گذشت جاتون خالی ولی وقتی خواستیم جدا شیم اصلا دلمون نمی اومد داشت گریم در می اومدااااااااااااااا ولی به زور جلو خودمو نگه داشتم تو این دو روزم که خونه بودم هخمش بهش اس میدادم و دلم بد جوری براش تنگ شده بود انگار که ی عمر این عشقم وندیده بودم ای جان عزیزم دلم بد جور برات تنگ شده امروزم که نمیتونه بیاد فردا امتحان داره گفتم نیاد بشینه درس بخونه اما دلم ی جوریه البته درسش فعلا اولویت داره ها ولی مجبودم که تحمل کنم تو رو خدا برامون دعا کنید که امتحاناتمونو خوب بدیم این ترم درسای 2 تامون خیلی سنگین مرسی بعداً نوشت: فکر کنم امسال تولد من کیوان یادش بره بیاد اینجا جشن بگیره! یعنی یادش میمونه؟ همین جوری یادش هستا ولی دوست دارم بیاد اینجا هم جشن بگیره ولی ی حسی به من میگه که یادش نیست ------------------------- ای بی معرفت سلام سلام سلام سلام به همه دوستای گلمون و سلاااااااااام به بهار خودم. امیدوارم حال همگی خوب باشه. میدونید امروز چه روزیه؟ نمیدونید؟ ۲۹ آذره؟ آره درسته ولی مناسبتش رو میدونید؟ توی تقویم که هیچی ننوشته. ولی توی تقویم عشقولیه من و بهار جون نوشته که امروز دوستیتون یه ساله شده. تولد یک سالگیه دوستیمون مبارکککککککک بچه ها پارسال همین روز بود که من و بهار با هم دوست جونی شدیم. از قبلش همدیگرو میشناختیم ولی خب با هم دوست واقعی نشده بودیم. یادش بخیر پارسال توی این روز رفتیم بیرون کلی گفتیم خندیدیم. وقتی که برگشتم خونه خیلی خوشحال بودم چون می دونستم بهار خیلی دختر خوبیه. دوسش دارم و همیشه باهاش میمونم بزارید امروز داستان دوست شدنمونو براتون تعریف کنم. از اول سال ۸۵ بود که توی دانشگاه قبول شدم. یه دانشگاه غیر انتفاعی توی یه ده کوره به اسم ایوانکی. نزدیک تهران توی جاده مشهد. فکر نکنم اسمشم به گوشتون رسیده باشه. البته الان واسه خودش لس آنجلسی شده. (البته اینم بگم که با پول ما دانشجوها) من اونجا کاردانی نرم افزار قبول شده بودم. خلاصه ۳ سال طول کشید که درسم اونجا تموم شه. توی اینم ۳ سال من با هیچ دختری توی دانشگاه دوست نشدم. (بزن کف قشنگرو تقریبا ترمهای آخر بودم که توی یه سایت عضو شدم. یه سایت ایرانی که اسم نمیبرم. اونجا کلی دوست پیدا کرده بودم که یکیشونم بهار جونم بود. یه روز که داشتکم با بهار میچتیدم ازش پرسیدم دانشجویی؟ گفت آره. گفتم کجا؟ گفت ایوانکی!!! برق از سه فازم پرید. خیلی برام جالب بود. خلاصه یه قرار گذاشتیم هم دیگه رو توی دانشگاه ببینیم. چون موقع امتحانا بود قرار شد بعد امتحانش که میشد قبل امتحان من جلوی در دانشگاه همدیگه رو ببینیم. اون روز من کلی به خودم رسیدم و رفتم جلوی در دانشگاه یه یک ساعتی واستادم. آخرش فهمیدم سر کارم گذاشته. رفتم امتحانمو دادم و بعده ها فهمیدم که بهار خانوم اومده منو از دور دیده و رفته. هر دفعه هم که تعریف میکنه میخنده. حالا چرا خدا داند. اومده دیده خیلی خوشتیپم روش نشده بیاد جلو خلاصه از اون قضیه گذشت و ما دیگه زیاد با هم نچتیدیم. از هم خبر هم نداشتیم. یه روز یکی از بچه های سایت بهم زنگ زد و گفت که فلان روز قراره بریم با چندتا از بچه های سایت بیرون. دقیقا تاریخ روز قرار دوازدهم آبان بود که میشد چهارشنبه. منم روزای چهارشنبه بعد از دفتر میرم کارخونه. گفتم سعی میکنم بیام. خلاصه اون روز رسید و من مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم دنبال یکی از بچه های سایت یه اسم مسعود (بی معرفت) و با هم رفتیم پارک ساعی. ترافیک بود ما رسیده بودیم و بقیه بچه ها هم بوی ترافیک گیر کرده بودن. زنگ زدیم گفتیم کجایین گفتن ما دیر میرسیم ولی بهار الاناس که برسه. یه سوییشرت طوسی هم پوشیده. من و مسعود کلی گشتیم یه دختر پیدا کردیم که طوسی پوشیده بود. کلی بحث کردیم یکیمون میگفت اون بهاره یکی میگفت نه. خلاصه داشتیم میرفتیم که از خودش بپرسیم یهو دیدم یه دختره نیشش تا بنا گوش بازه طوسی هم پوشیده داره میاد. گفتم مسعود این خودشه. خلاصه اومد جلو و سلام علیک و از این حرفا. اونجا بود که من واسه اولین بار عشق آینده مو دیدم اونروز کلی گفتیم خندیدیم و رفتیم کافی شاپ و تازه من و بهار یکی از دخترای دانشگاهمونو دیدیم. رفتیم بهش گفتیم و اون هم مارو شناخت. ولی خیلی جالبه چون من و بهار ۳ سال توی یه دانشگاه بودیم و همدیگه رو ندیده بودیم. خلاصه من دیدم دیگه داره دیرم میشه چون باید میرفتم و خودمو میرسوندم کارخونه. بهار و مسعود هم با من اومدن تا یه مسیری برسونمشون. اونروز انقدر تند رانندگی کردم که خودمم ترسیده بودم چه برسه به اون بنده خداها. خلاصه اونا تو مسیر پیاده شدنو من باز تهنا شدم دیگه بهار رو ندیدم تا ۱۵ آذر. ساعت ۴ بود و من دیگه داشتم کم کم آماده میشدم برم خونه. یهو دیدم بهار آن شد تو یاهو. خلاصه کلی چتیدیمو. من به بهار گفتم خیلی دلم گرفته و بهارم گفت منم دلم گرفته. گفتم میخوای بیام با هم بریم بیرون گفت بیا. گفتم باشه. خلاصه رفتم دنبالشو با هم رفتیم بیرون. کلی دنبال یه کافی شاپ گشتیم و پیدا نکردیم. یه جا هم پلیس جریممون کرد. خلاصه حدود ۲ساعت توی خیابونا دور خودمون میچرخیدیم. یه جا هم گم شدیم زنگ زدیم به یکی از بچه ها گفتیم ما گم شدیم و بیا نجاتمون بده و کلی اونروز خندیدیم. روزای اول محرم بود. خلاصه بعد از کلی چرخیدن توی خیابونای شلوغ تهران تصمیم گرفتیم بیخیال شیم و بریم خونه. بهار رو رسوندم و خودمم برگشتم خونه. راستش رو بخواین نمیخواستم با بهار دوست شم یعنی اصلا قصد رفاقت نداشتم نه من نه بهار ولی من از بهار خیلی خوشم اومده بود. یه دختر خوب و شیطون. بامزه و خوشکل. اونروز وقتی رسیدم خونه یه جوری بودم. همش به خودم میگفتم چرا امروز کارو تموم نکردی و بهش نگفتی که میخوای باهاش دوست شی. یه دو هفته ای گذشت و من همش تو فکر بهار بودم. تا اینکه دوباره ۲۹ آذر قرار گذاشتیم که بازم بریم بیرون. اون روز بالاخره موفق شدیم که یه کافی شاپ پیدا کنیم. فکر کنم اسمش کاغذی بود. رفتیم تو دیدیم همه دارن سیگار میکشن. بهار هم هی سرفه میکرد. الهی بمیرم. نشستیم و دوتا قهوه سفارش دادیم. روی میز کاغذ و مداد بود. من یه کاغذ برداشتمو روش عکس بهار رو کشیدم. البته اصلا شبیهش نشد. زیرشو امضا کردمو تاریخ زدم. بهاری جونم هنوزم اونو نگه داشته. وقتی اومدیم بیرون توی ماشین کلی با هم حرف زدیم. بهاری موهاشو میریزه یه طرف صورتش. البته اون موقع ها بیشتر این کارو میکرد. منم عاشق اون موهاش شده بودم که میریخت بغل صورتش. با هم حرف میزدیمو من با موهاش بازی میکردم. آخر سر هم لپشو گرفتم و کشیدم. خلاصه با هم دوست جونی شدیم و تا امروز که در خدمت شما هستیم. البته اینو بگم که توی این مدت هم روزای خوب داشتیم هم بد. خودتونم که خبر دارید همش در حال دعوا و قهر و آشتی بودیم. خدارو شکر میکنم که بهار رو بهم داد و کمکم کرده تا امروز باهاش بمونم و از خدا میخوام که بازم کمکمون کنه تا برای همیشه با هم بمونیم اینم داستان عشقولیه ما بازم میگم بهار دوستت دارم. دوستان ممنون که تا آخرشو خوندید. برای شما هم دعا میکنیم عشقتون پایدار وای وای سلام عزیزم کیوان جون دستت درد نکنه وای وای سالمون هوراااااااااااااااااااا برین کنار کیک و آوردم چون تعدادمون زیاد و این کیک جواب نمیده ی کیک دیگه هم میارم حالا بریم سراغ کادو هامون اینم واسه کیوان جونم البته بگم ها کادوش جداها سلام خدمت همه ی خودم خوبین؟ چه خبرا؟ عزاداریاتون قبول باشه دوست جونیااااااااااااااااااااااااااا خوب حالا بریم سراغ خاطرات ما! من و کیوانم خوبیم! خوب بزارین یکم از این هفته ها بهتون بگم که... اون هفته جمعه که از دانشگاه بر می گشتم کیوان اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون همش هم به من میگه تو بگو من جایی و ندارم که بریم گفتم بریم سینما؟ گفت بریم رفتیم سینما آزادی طبق معمول رفتیم مثلا پرتقال خونی و ببینیم که باز تا سانس غروبش فروخته شده بود رفتیم فیلم راه آبی ابریشم و دیدیم کیوانی گشنش بود دو تا سمبوسه خریدیم اخه کیوان جونم گشنش بود! فیلم قشنگی بود ولی ای کاش ادامه داشت! بعدش رفتیم با هم ناهار خوردیم خواستیم بریم اسپایسی بخوریم اکثر رستورانها و فست فودا بسته بود می گفتن 5 بیاین آخه ساعت 3 3.30 بود بعد رفتیم پدر خوب شعبه فاطمی شو روبروی پارک لاله پیتزا و ی ساندویچ خوردیم ( باور کنید پیتزا اجباری و ناخواسته بود) بعد رفتیم دیگه به سمت خونه و 5 رسیدم و صدای مامانم اینها در اومد که ای وای چقدر دیر میای ی جمعه بعد از ظهر وقت استراحت و همین ی روز وقت خالی داری چرا می چرخی؟ چرا به فکر خودت نیستی و از این حرفها... و شبم مهمون داشتیم و منم خسته تا رفتن من عین این جنازه ها بی هوش شدم شنبه هم روز خوبی بود یکشنبه کیوان خواست بیاد گفتم نیا می خوام برم پیش یکی از دوستام ( بهترین دوستم بود داشتن برای همیشه از پیشم میرفت داشت کلا از تهران بخاطر دانشگاهش میرفت) خیلی ناراحت بودم کیوان بهم اعتماد نکرد و شک داشت ناراحت بود گفت هر 10 دقیقه ی بار باید بهم زنگ بزنی که منم گفتم چنین کاری و نمیکنم شک داری از پیشم برو با کسی که بهم شک داره نمیتونم بمونم گفتم شک داری خودت بیا 3 تایی بریم بیرون گفت نه و نیومد بعد دوستم گفت نمیشه بیام محل مارت تو بیا تو محل خودمون ی چرخی میزنیم گفتم باشه و به کیوان که گفتم کیوان اومد سرش خیلی درد می کرد و گفت نمیتونم بشینم پشت فرمون تو بشین! نشستم و تا پیش دوستم ازش خداحافظی کردم و رفتم پیش دوستم دیدم دوستم کلی بار و اساس داره زنگ زدم کیوان نرو بیا ما رو تا ی جایی برسون دیگه سوار ماشینش شدیم و تا دم خونه اونا رفتیم و منم خداحافظی کردم و با کیوان برگشتم خونه ی خودمون تا من و رسوند رفت نگرانش بودم آخه سرش بد درد می کرد! گفتم اگه میشه وسط هفته نیاد آخر هفته بیاد آخه یکشنبه که میاد من فرداش باید برم دانشگاه دیرم که میرم خونه دیگه جون ندارم گفت باشه آخر هفته اگه کاری پیش نیومد میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام جمعه هم که اومد گفت کجا بریم گفتم تو بگو گفت من جایی و ندارم که بریم گفتم پس بی خیال بریم سمت خونه ما گفت نه یعنی تو بگو گفتم سرم درد می کنه بریم خونه... بعد که من و رسوند گفت بخاطر سردرد تو جایی نرفتیماااااااااااااااااااااا بهانه ی جالبی آورد نه؟ آخی جانم ایشالله که همتون روزای قشنگی داشته باشین خوبییییییییید؟ خب خدارو شکر ما هم خوبیم من و بهار جون کلی تلاش کردیم وبمون رو یه کمی تغییر دادیم. البته هنوز بهار راضی نیست. هی میگه اینو عوض کن اونو عوض کن. قربونش بشم الهی دلم می خواد لپاشو بگیرم محکم بکشم شما هم بیاید نظر بدید بگید خوب شده یا بد. اگه پیشنهادی هم دارید بدید ما کمال استفاده رو میکنیم از نظرات دوستان فعلا... امیدوارم حال همگی خوب باشه. ببخشید یه مدته که کم پیدا شدیم آخه امتحانای من شروع شده بود وقت نمی شد بیام بهار هم می گفت تا تو ننویسی منم نمینویسم. لجبازه دیگه دیروز آخرین امتحانو دادم (با سر بلندی خیر سرم) رسیدم خونه مثل جنازه افتادم. بهاری هم ناراحت بودش که چرا ازت خبری نیست دیگه خبر نداشت که کیوانش بی هوش شده. خوابیدم تا ۱۰:۳۰ بعدش نماز آخروقت (آخه میگن نماز آخر وقت یه صفای دیگه داره از اونجائیکه بنده هیچ سر رشته ای از وبلاگ نویسی ندارم کلی زور زدم تا الان روش کار کردم تازه شده این. دیگه بخدا بهتر از این نه ایده دارم نه توانشو دارم. امیدوارم یا بهار خوشش بیاد یا یه ایده نو بده. من که هنگ کردم توی این مدت که نبودیم اتفاق خاصی هم نیوفتاده. به جز اینکه یه ۷ ۸ باری کات کردیم و آشتی کردیم )طبق روال همیشگی). اصلا من و بهار دعوا نکنیم روزگارمون نمیگذره ولی خدارو شکر آخر همشون آشتیه. آخه همدیگرو واقعا دوست داریم. شاید کسی باور نکنه ولی من خیلی خیلی خیلی زیاد دوسش دارم. امیدوارم همیشه با خوبی و خوشی و سلامتی کنار هم بمونیم. بگو ایشالله... ایشالله... یه چند روز پیش دعوامون شد من گفتم کات جدی هم بودم. سر یه سری اتفاقات که حالا بگذریم. بعدش مجدد آشتی کردیم. می خواستم یه سری شرط بزارم واسه بهار که این کارو بکن اون کارو نکن ولی پشیمون شدم. پیش خودم گفتم بهار اگه منو بخواد و دوس داشته باشه که خودش رعایت میکنه اگه نداشته باشه هم که دلیلی نداره حرفای منو گوش کنه. اگه خودش رعایت نکنه یعنی دوسم نداره و بعد یه مدت من متوجه میشم خنگ که نیستم. ولی چون میدونم بهار همون اندازه که من دوسش دارم منو دوس داره (شایدم بیشتر) واسه همون خیالم راحته. نه شرطی میزارم نه گیر الکی میدم. ببینم خودش چیکار میکنه. فقط امیدوارم اشتباه نکنه که برای هر دومون گرون تموم میشه. منم دارم سعی خدمو میکنم که اشتباهی ازم سر نزنه. البته انسان جایز الخطاست ولی نباید از این سوء استفاده کرد و هی خطا کرد. امیدوارم مشکلاتمون زیاد نباشه واسه ادامه مسیر. تا اینجاش همون اندازه که خوب بوده سخت هم بوده. خدارو شکر که تا الان مشکلات رو دوتایی با هم حل کردیم. از اینجا به بعد هم امیدمون به خداست... بهار شاید با اولای رفاقتمون فرق کرده باشم ولی از یه چیز مطمئن باش: هنوزم دوستت دارم حتی بیشتر از قبل هنوزم می خوامت حتی بیشتر از قبل شاید باورش برات سخت باشه ولی گفتنی هارو باید گفت و من گفتم. به این جمله اعتقاد دارم: اگه کسی رو دوست داری بهش بگو دوستت دارم سلام دوستای گلم و کیوان جونم من اومدم دالی خوبین عشقولیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه عزیزم خوبه راه افتادی خدا رو شکر نگران نباش جای پیشرفت حداقل تو این ی کار و داری! کیوان منم خیلی دوست دارم و می خوام واقعا باهات بمونم اگه تو بخوای تا آخرش بمونی؟ دیشب از دستت بخاطر آخرین s که دادی ناراحت شدم ولی گفتم بی خیال خسته بوده ی چی گفته به دل نگرفتم راستی امروز که داشت برف می اومد گفتم ای کاش کیوان اینجا بود با هم دستامون تو دست هم بود و با هم قدم میزدیم بریم آخه سمت ما خیلی برف زیاد و قشنگی می اومد خوب هر کسی برای رسیدن به کسی و که دوسش داره سختی هم می کشه اصلا اصول طبیعت اینه برای خواستنیهات باید تلاش کنی جاده زندگی پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب باید همه ی اینها رو طی کنی اگه بخوای زندگی کنی! اگه نخوای باید بخاطر من زندگی کنی خوب مگه دست خودت اجباری میدونی که بدون تو زنده نیستم! یادته اون روز حالت بد بود داشتم می مردم چه جوری گریه می کردم؟ هر وقت از اون مسیر رد میشیم بغض میکنم یاد اون روز که می افتم قلبم آتیش میگیره و می خواد تیکه تیکه شه! بی خیال روزای خوبمونو باید یاد کنیم اول از همه به بهارم که تمامه زندگیه منه و سلام به همه دوستان گلمون بهار منو ببخش که اذیتت کردم. می خوام همه چیو درست کنم. کمکم کن دوستت دارم و عاشقتم راستی بچه ها ببخشید چون ما وب و دوباره ساختیم ادرس وباتون یادم نیست لطفا بیاین و نظر بدین تا من اسماتون و وارد کنم اخه دسترسی به کسی ندارم مرسی سلام خوبین دوستای گلم چه خبرا؟ اون وبمونو کیوان حذف کرد چون ما با هم دعوای خیلی بدی کردیم و من گفتم دیگه تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم بخاطر اون اشتباهت باهات باشم اما کیوان همش می گفت باید باشی بیا برگرد و معذرت خواهی می کرد ولی من کوتاه نمی اومدم و ی هو قاتی کرد و زد وب و حذف کرد نمیدونم خیلی از حذف اون وب ناراحت شدم شایدم درست نبود درست کنم ولی کیوان ازم خ.است که درست کنم شاید درست نباشه شایدم باشه نمیدونم بعد اون جریان 12/8 سالگرد اشناییمون بود گفت اگه اومدی که اومدی اگه نیومدی دیگه تموم . از اونجاییکه دوسش داشتم دانشگاه و پیچوندم و باهاش رفتم بیرون تا شب باهم بیرون بودیم و خوب بود خوش گذشت بعد 1 شنبه هم که اومد جای خاصی نرفتیم فقط منو رسوند خونه و تا شد 5 شنبه که 5شنبه دانشگاهمون بخاطر ی سری تعمیرات تعطیل بود اما من به خونه اطلاع نداده بودم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون ... صبح من با سرویس تا ی مسیری رفتم بعد پیاده شدم کیوان اومد دنبالم و با هم رفتیم کوه ولی نمیدونستیم کدوم سمت بریم ی هو گفتم بریم دربند برفم اومده باحال گفت باشه رفتیم دربند تا زانوهامون برف بود دوربینمم برده بودم ی عالمه عکس هم انداختیم خیلی باحال بود و خوش گذشت بعد اونجا رفتیم پارک جمشیدیه اونجا با صفا تر بود رفتیم بالای بالای پارک تو ی الاچیق اونجا یکم نشستیم استراحت کردیم بعد اومدیم پایین و حدود 140 تا عکس انداختیم و رفتیم ناهار ولی دیگه ایندفعه پیتزا نخوردیم کباب خوردیم بعد رفتیم سینما فیلم سعادت اباد و دیدیم خیلی باحال بود و با مزه بود کلی خندیدیم بعدش قرار بود بریم خرید ولی نشد دعوامون شد بد اوم قرص خورد و منم گریه کردم داشتم از گریه میمردم که اونم نمیومد بریم دکتر حالش خیلی بد بود تا یکم بهترشد بعد رفتیم خونه فرداشم اومد رفتیم بیرون روزای خوبی بود ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه حرف قشنگ:
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه.
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت. اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست.
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند

خلاصه دستای بهاری جونشو گرفت تو دستاشو مثل همیشه گرمشون کرد. بچه ها کیوان خیلی بهار رو دوست داره میدونم قبلا هم گفتم ولی اینقدر میگم تا شیر فهم بشین
خلاصه بهار و کیوان قدم زنان وارد پارک جمشیدیه شدم. دوربین به دست. کلا به منظور عکس برداری رفته بودن اونجا. از همون بدو ورود شروع کردن به عکس انداختن از همدیگه. از اون مجسمه بزه گرفته تا دار و درخت و سنگ و قلوه سنگ. الهی بمیرم توی یکی از عکسا کیوانی یه کم بهاریو دعوا کرده بهاری بغض کرده اینجوری
. خیلی عکسش ناز شده. هر وقت اون عکس رو میبینم جونم براش در میره. مثل الان که میخوام برم ببینم اون عکسرو. صبر کنید...
وای من فدات بشم برات بمیرممممممممممممممممممممم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کیوانم خیلی دوست دارم خیلی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کیوان جونم خیلی دوست دارم و عاشقتم![]()
![]()

سلام به بهارم![]()
به عشق نازنینم![]()
امروز روز عشق و عاشقاست![]()
یعنی هم روزه توئه و هم روز من![]()
تو عشقی و من عاشق تو![]()
فقط اومدم اینجا این روز رو بهت تبریک بگم و بهت بگم که با تمام وجودم از ته ته ته قلبم![]()
دوستت دارم![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()
پارتی گرفتیم
اینم بهاره
ای وااااااااااااااااای من فداشم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





![]()
)


![]()





![]()




وای دوستم دستت درد نکنه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
:ادامه حرف قشنگ:

![]()
![]()
![]()

![]()



![]()
![]()

![]()

:ادامه حرف قشنگ:
![]()
) و بعدش گفتم بشینم پای وب.![]()

اون کلاه که هم با هم خریدیم و سرم کرده بودم خیلی ناناس شده بودم ( بابام گفت مواظب باش ندزدنت) ولی خوب بود همکارامم همه خوششون اومده بود گفتن چه ناز گفتم دیگه دیگه منم با پروویی اصلا نگفتم قابل نداره آخه همون ی دونه بود که خریدم اگه یکی جو گیر میشد بر می داشت بعد من چی کار می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟






![]()
![]()
![]()


| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |
















